از مدینه مــی رســـد آه و فـغان صـــاحب قرآن رود از این جــهان
خاتم پـیغمبران(ص)دربستراست بهراوخونین دوچشم حیدر(ع) است

 


چرا چشمت پر اشک و سـینـه ات پر آه می باشد
مخور غصه پس از من عمر تو کوتاه می باشد
مسوزان قلب بابا را چنین ناله مزن زهرا
که شاد از ناله تو دشمن گمراه می باشد



تاريخ : چهار شنبه 29 آذر 1393 | 23:23 | نویسنده : iman |

هر كه بشنیده صداى مجتبى           تا ابد شد مبتلاى مجتبى

سالها بهر حسین باید گریست         تا كنى درك عزاى مجتبى


سلام، غریب تر از هر غریب!
سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زائر، بهشت گمشده!
سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!
سلام، امام غریب من!



تاريخ : چهار شنبه 29 آذر 1393 | 23:14 | نویسنده : iman |

 

 

تولد و کودکي
امام حسن (ع ) فرزند امير مؤمنان علی بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا (ص ) است . امام حسن (ع ) در شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدينه تولد يافت . وي نخستين پسری بود که خداوند متعال به خانواده علی و فاطمه عنايت کرد. رسول اکرم (ص ) بلا فاصله پس از ولادتش ، او را گرفت و در گوش چپش اقامه گفت . سپس برای او بار گوسفندی  قربانی کرد، سرش را تراشيد و هموزن موی سرش - که يک درم و چيزی افزون بود - نقره به مستمندان داد. پيامبر (ص ) دستور داد تا سرش را عطر آگين کنند و از آن هنگام آيين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موی سر نوزاد سنت شد. اين نوزاد را " حسن " نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت . کنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها کنيه اوست . لقب های او سبط، سيد، زکي ، مجتبی است که از همه معروفتر "مجتبي " مي باشد. پيامبر اکرم (ص ) به حسن و برادرش حسين علاقه خاصی داشت و بارها مي فرمود که حسن و حسين فرزندان منند و به پاس همين سخن علی به ساير فرزندان خود مي فرمود : " شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند ". امام حسن هفت سال و خرده ای زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پيامبر (ص ) که با رحلت حضرت فاطمه دو ماه يا سه ماه بيشتر فاصله نداشت ، تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت . امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن حضرت ، به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهری را نيز اشغال کرد، و نزديک به شش ماه به اداره امور مسلمين پرداخت . در اين مدت ، معاويه که دشمن سرسخت علی (ع ) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت ( در آغاز به بهانه خونخواهی عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت ) جنگيده بود، به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع ) بود لشکر کشيد و جنگ آغاز کرد. ما دراين باره کمی بعد تر سخن خواهيم گفت . امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پيکر و بزرگواری به رسول اکرم (ص ) بسيار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنين توصيف کرده اند: " دارای رخساری سفيد آميخته به اندکی سرخي ، چشمانی سياه ، گونه ای هموار، محاسنی انبوه ، گيسوانی مجعد و پر، گردنی سيمگون ، اندامی متناسب ، شانه يی عريض ، استخوانی درشت ، ميانی  باريک ، قدی ميانه ، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه . سيمايی نمکين و چهره ای در شمار زيباترين و جذاب ترين چهره ها ". ابن سعد گفته است که " حسن و حسين به ريگ سياه ، خضاب مي کردند



ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 29 آذر 1393 | 10:37 | نویسنده : iman |

 

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟                   یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام               بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید                   محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام                           نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف              راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست                فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید                          انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد                   باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

 



تاريخ : دو شنبه 2 آبان 1393 | 10:15 | نویسنده : iman |

هيچ قطره اي نزد خداوند ، محبوبتر از قطره اشکي که در تاريکي شب از ترس خدا و براي او ريخته شود ، نيست

 

تسلیت صاحب شیعه که غمی دیگر شد           برگ مژگان ملائک ز سرشکش تر شد

بسکه بر ساقه‌ی گل ریخت عدو زهر جفا            پنجمین گل ز گلستان علی پرپر شد

شهادت امام باقر ع

حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زين العابدين ( ع ) زندگی کرد و در تمام اين مدت به انجام دادن وظايف خطير امامت ، نشر و تبليغ فرهنگ اسلامی ، تعليم شاگردان ، رهبری اصحاب و مردم ، اجرا کردن سنتهای جد بزرگوارش در ميان خلق ، متوجه کردن دستگاه غاصب حکومت به خط صحيح رهبری و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعی و امام معصوم ، که تنها خليفه راستين خدا و رسول ( ص ) در زمين است ، پرداخت و لحظه ای از اين وظيفه غفلت نفرمود . سرانجام در هفتم ذيحجه سال 114هجری در سن 57سالگی در مدينه به وسيله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست . پيکر مقدسش را در قبرستان بقيع - کنار پدر بزرگوارش - به خاک سپردند



تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1393 | 17:59 | نویسنده : iman |

 

مقدمه
بدون ترديد در ميان زنان و بانوان اسلامی  ، فاطمه زهرا ( ع ) محبوبترين چهره دينی ، علمی ، ادبی ، تقوايی و اخلاقی در ميان مسلمانان و ديگر مردم جهان به شمار مي رود . شخصيت فاطمه زهرا ( ع ) سيده نساء العالمين ( سرور زنان جهان ) اسوه و الگويی تام و تمام برای تمام زنان عاشق عفت و فضيلت است . در دامن پاک فاطمه زهرا ( ع ) بود که دو امام بزرگوار و دو شخصيت ممتاز عالم بشری ، حضرت امام حسن ( ع ) مظهر حلم و وقار و حضرت امام حسين ( ع ) سرور شهيدان تربيت يافتند ، و نيز زينب کبری ( ع ) حماسه مجسم و مجسمه شجاعت و نمونه يکتا در سخنوری و حق طلبی که پيام حسينی و حماسه عاشورا را در جهان اعلام کرد و نقاب شرک و ريا و پستی و دنياپرستی را از چهره يزيد و يزيديان به يک سو زد . کيست که نداند که مادر در تربيت فرزندان بويژه دختران ، سهم بسيار زيادی  دارد ، و فاطمه زهرا ( ع ) بود که روح آموزش و پرورش اسلامی را در مهد عفت و کانون تقوای خانوادگی  به پسران و دختران خود آموخت . پدر و مادر : فاطمه يگانه دختر بازمانده پيغمبر ( ص ) از خديجه کبری  مي باشد . چه بگويم درباره پدری که پيغمبر خاتم و حبيب خدا و نجات دهنده بشر از گمراهی و سيه کاری بود ؟ چه بگويم درباره پدری که قلم را توان وصف کمالات اخلاقی  او نيست ؟ و فصيحان و بليغان جهان در توصيف سجايای او عاجز مانده اند ؟ و اما مادرش خديجه دختر خويلد از نيکوترين و عفيفترين زنان عرب قبل از اسلام و در دوره اسلامی نخستين زنی که به پيامبر اکرم ( ص ) ، شوهرش ، ايمان آورد و آن چه از مال دنيا در اختيار داشت - در راه پيشرفت اسلام - کريمانه بذل کرد . درجه وفاداری خديجه ( ع ) نسبت به پيامبر ( ص ) را در بذل مال و جان و هستي اش ، تاريخ اسلام هرگز فراموش نخواهد کرد . همچنان که پيامبر اکرم نيز تا خديجه زنده بود زنی ديگر نگرفت و پيوسته از فداکاريهای او ياد مي کرد . از عايشه ، زوجه پيامبر ( ص ) ، نقل شده است که گفت : " احترام هيچ يک از زنان به پايه حرمت و عزت خديجه نمي رسيد . رسول الله ( ص ) پيوسته از او به نيکی ياد مي کرد و به حدی او را محترم مي شمرد که گويا زنی مانند خديجه نبوده است " . عايشه سپس نقل مي کند : روزی به پيغمبر ( ص ) گفتم : او بيوه زنی بيش نبوده است ، پيغمبر سخت برآشفت به طوری  که رگ پيشاني اش برآمد . سپس فرمود : به خدا سوگند بهتر از خديجه کسی برای من نبود . روزی که همه مردم کافر و بت پرست بودند ، او به من ايمان آورد . روزی که همه مرا به جادوگری و دروغگويی  نسبت مي دادند ، او مرا تصديق کرد ، روزی که همه از من روی مي گردانيدند ، خديجه تمام اموال خود را در اختيار من گذاشت و آنها را در راه من بی دريغ خرج کرد . خداوند از او دختری به من بخشيد که مظهر پاکی  و عفت و تقوا بود . عايشه سپس مي گويد : به پيغمبر عرض کردم از اين سخن نظر بدی  نداشتم و از گفته خود پشيمان شدم . باری ، فاطمه زهرا ( ع ) چنين مادری داشت و چنان پدری . گفته اند : خديجه از پيغمبر ( ص ) هفت فرزند آورد : قاسم که کنيه ابو القاسم برای پيغمبر از همين فرزند پيدا شد . وی قبل از بعثت در دو سالگی درگذشت . عبد الله يا طيب که او هم قبل از بعثت فوت شد . طاهر ، که در آغاز بعثت متولد شد و بعد از بعثت درگذشت . زينب که به ازدواج ابو العاص درآمد . رقيه که ابتدا با عتبه و پس از آن با عثمان بن عفان ازدواج کرد و در سال دوم هجرت درگذشت . ام کلثوم که او نيز به ازدواج عثمان - پس از رقيه - درآمد و در سال چهارم هجرت درگذشت . هفتم فاطمه زهرا ( س ) که به ازدواج حضرت علی ( ع ) درآمد و سلاله پاک امامان بزرگوار ما ثمره اين ازدواج پر شوکت و برکت است . ولادت فاطمه زهرا ( ع ) را روز بيستم جمادی  الثانی سال پنجم بعثت مي دانند که در مکه اتفاق افتاد . بنابراين در هنگام هجرت ، سن آن بانوی يگانه نزديک نه سال بوده است . نامها و لقبهايی که فاطمه ( ع ) دارد ، همه بازگوينده صفات و سجايای  ملکوتی اوست ، مانند : صديقه طاهره ، زکيه ، زهرا ، سيدة النساء العالمين و خير النساء و بتول ... . کنيه های آن حضرت : ام الحسن ، ام الحسنين ، ام الائمة ... . و شگفت تر از همه " ام ابيها " يعنی " مادر پدرش " مي باشد که نشان دهنده علاقه بسيار زياد فاطمه ( ع ) است به پدر بزرگوارش و اين که با همه کمی سن از آغاز کودکی پناهگاه معنوی و تکيه گاه روحی - بعد از خداوند متعال - مانند خديجه برای پدر بزرگوارش بوده است . لقب ام ابيها را پيغمبر ( ص ) به دختر عزيزش عنايت کرد . چون کلمه " ام " علاوه بر مادر ، به معنی اصل و منشأ هم به کار مي رود و مانند " ام الخبائث " که به شراب ( سرچشمه همه زيانها و بديها ) مي گويند و " ام القری " که به مکه معظمه گفته مي شد ، بنابراين ام ابيها به معنی  منشأ و اصل و مظهر نبوت و ولايت است ، و براستی زهرا ( س ) درخت سايه گستری بود که ميوه های شيرين امامت و ولايت را به بار آورد .

دوران زندگی فاطمه زهرا ( ع )
فاطمه زهرا ( س ) وارث صفات بارز مادر بزرگوارش خديجه بود - در جود و بخشش و بلندی نظر و حسن تربيت وارث مادر و در سجايای ملکوتی وارث پدر و همسری دلسوز و مهربان و فداکار برای شوهرش علی ( ع ) بود . در لوح دلش جز خداپرستی و عبادت خالق متعال و دوستداری پيامبر ( ص ) نقشی نبسته و از ناپاکی  دوران جاهليت و بت پرستی به دور بود . نه سال در خانه پر صفای مادر و در کنار پدر و نه سال ديگر را در کنار شوهر گرانقدرش علی مرتضی ( ع ) دوش به دوش وی  در نشر تعليمات اسلام و خدمات اجتماعی و کار طاقت فرسای خانه ، زندگی کرد . اوقاتش به تربيت فرزند و کار و نظافت خانه و ذکر و عبادت پروردگار مي گذشت . فاطمه ( ع ) دختری است که در مکتب تربيتی اسلام پرورش يافته و ايمان و تقوا در ذرات وجودش جايگزين شده بود. فاطمه در کنار مادر و آغوش پر مهر پدر تربيت شد و علوم و معارف الهی را از سرچشمه نبوت فراگرفت و آنچه را به سالها آموخته ، در خانه شوهر به مرحله عمل گذاشت و همچون مادری سالخورده و کدبانويی آزموده که تمام دوره های زندگی را گذرانده باشد - به اهل خانه و آسايش شوهر و تربيت فرزندان - توجه مي کرد و نيز آنچه را در بيرون خانه مي گذشت ، مورد توجه قرار مي داد و از حق خود و شوهرش دفاع مي کرد .

چگونگی ازدواج فاطمه ( ع ) و علی  ( ع )
از آغاز معلوم بود و همه مي دانستند که جز علی ( ع ) کسی همسر ( کفو ) فاطمه دختر پيامبر عاليقدر اسلام نيست . با وجود اين ، بسياری از ياران و کسانی که خود را به پيغمبر ( ص ) نزديک احساس مي کردند ، به اين وصلت چشم داشتند و اين آرزو را در دل مي پروردند . نوشته اند : پس از اين آزمونها عده ای از اصحاب به حضرت علی ( ع ) مي گفتند : چرا برای ازدواج با يگانه دختر پيغمبر ( ص ) اقدام نمي کنی ؟ حضرت علی ( ع ) مي فرمود : چيزی ندارم که برای  اين منظور قدم پيش نهم . آنان مي گفتند : پيغمبر ( ص ) از تو چيزی نمي خواهد . سرانجام حضرت علی ( ع ) زمينه را برای  طرح اين درخواست آماده ديد . روزی به خانه رسول اکرم ( ص ) رفت . اما شدت حيا مانع ابراز مقصود شد . نوشته اند دو سه بار اين عمل تکرار گرديد . سومين بار پيغمبر اکرم ( ص ) از علی  ( ع ) پرسيد : آيا حاجتی داری ؟ علی ( ع ) گفت : آری . پيغمبر فرمود : شايد برای خواستگاری زهرا آمده ای ؟ علی عرض کرد : آری . چون مشيت و امر الهی بر اين کار قرار گرفته بود و پيامبر از طريق وحی بر انجام دادن اين مهم آگاه شده بود ، مي بايست اين پيشنهاد را با دخت گراميش نيز در ميان بگذارد و از نظر او آگاه گردد . پيامبر ( ص ) به دخترش فاطمه گفت : تو علی را خوب مي شناسی ، علی  نزديکترين افراد به من مي باشد . در اسلام ، سابقه فضيلت و خدمت دارد . من از خدا خواستم برای  تو بهترين شوهر را برگزيند . خداوند مرا به ازدواج تو با علی امر فرموده است . بگو چه نظر داری ؟ فاطمه ساکت ماند . پيغمبر سکوت او را موجب رضا دانست و مسرور شد و صدای  تکبيرش بلند شد . آن گاه پيامبر ( ص ) بشارت اين ازدواج را به علی ( ع ) فرمود و مهر فاطمه را 400مثقال نقره قرار داد و در جلسه ای که عده ای از اصحاب بودند ، خطبه عقد را قراءت کرد و اين ازدواج فرخنده انجام شد . گفتنی است که علی ( ع ) جز يک شمشير و يک زره و شتری برای  آب کشی چيزی در اختيار نداشت . پيغمبر ( ص ) به علی فرمود : شمشير را برای  جهاد نگه دار ، شترت را هم برای  آب کشی و سفر حفظ کن ، اما زره خود را بفروش تا وسايل ازدواج فراهم شود . پيغمبر ( ص ) به سلمان فرمود : اين زره را بفروش . سلمان زره را به پانصد درهم فروخت . سپس گوسفندی را کشتند و وليمه عقد ازدواج دادند . اين جشن در ماه رجب سال دوم هجرت انجام شد . تمام وسايلی که به عنوان جهيزيه به خانه فاطمه زهرا ( ع ) دخت گرامی پيامبر ( ص ) آورده شده است ، از 14قلم تجاوز نمي کند : چارقد سرانداز - دو عدد لنگ - يک قطيفه - يک طاقه چادر پشمی - 4 بالش - يک تخته حصير - قدح چوبی - کوزه گلی - مشک آب - تنگ آبخوری - تختخواب چوبی  - يک طشت لباسشويی - يک آفتابه - يک زوج دستاس و مقداری عطر و بخور . اين است جهيزيه و تمام اثاث خانه فاطمه زهرا زوجه علی ( ع ) سرور زنان عالم . در شب زفاف - به جای خديجه که به جهان باقی شتافته بود ، سلمی دختر عميس مواظبت از فاطمه زهرا را بر عهده داشت - و رسول اکرم ( ص ) خود شخصا با عده ای از مهاجر و انصار و ياران باوفا در مراسم عروسی  شرکت فرمود - از بانک تکبير و تهليل فضای کوچه های مدينه روحانيتی خاص يافته بود و موج شادی و سرور بر قلبها مي نشست . پيامبر گرامی دست دخترش را در دست علی گذاشت و در حق آن زوج سعادتمند دعای خير کرد و آنها را به خداوند بزرگ سپرد . و بدين سان و با همين سادگی عروسی بهترين مردان و بهترين زنان جهان برگزار شد .

از شادی  تا اندوه
در سال يازدهم هجری در آخر ماه صفر رحلت جانگداز پيامبر ( ص ) پيش آمد و چه دردآور بود جدايی اين پدر و دختر - پدری چون پيامبر گرامی که هميشه هنگام سفر با آخرين کسی که وداع مي کرد و او را مي بوييد و مي بوسيد ، دخت گراميش بود و چون از سفر بازمي گشت ، اولين ديدار را با دخترش داشت . پيوسته از حالش جويا مي شد و رازی از رازها را در گوش جانش مي گفت و دختری  که پيوسته از کودکی در کنار پدر بود و از او پرستاری مي کرد ، گاهی با زنان هاشمی به ميدان جنگ مي شتافت تا حال پدر را جويا شود . چنانکه در جنگ احد که به دروغ آوازه درافتاد که پيامبر ( ص ) در جنگ کشته شده ، به دامنه کوه احد شتافت و سر و صورت خونين پدر را شستشو داد و از خاکستر حصيری که سوخته بود بر جراحات پدر پاشيد و از زخمهای آن حضرت مواظبت کرد تا بهبود يافت - دختری که لحظه به لحظه که از کارهای  خانه داری و بچه داری فراغت مي يافت ، به خدمت پدر مي رسيد و از ديدارش بهره مند مي شد ... آری لحظه جدايی اين چنين پدر و دختری  فرارسيد و چه زود فرارسيد . پيامبر ( ص ) در بستر بيماری افتاد و رنگ رخسارش نمايانگر واپسين لحظات عمرش بود . عايشه روايت مي کند که پيغمبر ( ص ) در حالت جان دادن و آخرين رمقهای  حيات ، دختر عزيزش فاطمه ( ع ) را خواست و نزديکش نشانيد و در گوش او رازی  گفت که فاطمه سخت به گريه افتاد . پس از آن سخن ديگری گفت که ناگهان چهره فاطمه شکفته شد . همگان از ديدن اين دو منظره متضاد متعجب شدند . راز اين رازگويی را از حضرت فاطمه زهرا خواستند ، فرمود : نخست پدرم خبر مرگ خود را به من گفت ، بسيار محزون شدم و عنان شکيبايی از دستم بشد ، گريه کردند ، او نيز متأثر شد ، ديگر بار در گوشم گفت : دخترم ! بدان تو نخستين کسی از خانواده هستی  که به زودی به من ملحق خواهی شد . به شنيدن اين بشارت خوشحال شدم . پدرم فرمود راضی  هستی که " سيده نساء العالمين و سيده نساء هذه الامة " باشی ؟ فاطمه گفت : به آنچه خدا و تو بپسنديد راضي ام . باری ، فاطمه سرور زنان عالم و سرور زنان اين امت - اين نو گل خندان باغ رسالت بر اثر تندبادهای حوادث ، زود پر پر شد و چندی بعد از پدر بزرگوارش به وی پيوست . وه که چه کوته بود عمر آن ملکه اسلام . آری ، مرگ پدری مهربان و دگرگونيهايی  که پس از رسول خدا ( ص ) روی  نمود ، روح و جسم دختر پيغمبر ( ص ) را آزرده ساخت . وی در روزهايی که پس از مرگ پدر زيست ، پيوسته رنجور ، پژمرده و گريان بود . هرگز رنج جدايی پدر را تحمل نمي کرد و برای همين بود که چون خبر مرگ خود را از پدر شنيد لبخند زد . او مردن را بر زيستنی جدا از پدر ، ترجيح مي داد . سرانجام ، آزردگيها و ناتوانی تا بدان جا کشيد که دختر پيغمبر ( ص ) در بستر افتاد . در مدت بيماری او ، از آن مردان جان بر کف ، از آن مسلمانان آماده در صف ، از آنان که هر چه داشتند ، از برکت پدر او بود ، چند تن او را دلداری دادند و يا به ديدنش رفتند ؟ ظاهرا جز يکی  دو تن از محرومان و ستمديدگان چون بلال و سلمان کسی از اين بانوی گرانقدر غم خواری  نکرد . اما زنان مهاجر بويژه انصار ، که از آزردگی و بيماری فاطمه ( ع ) خبر يافتند ، با مهربانی نزد او گرد آمدند و از او عيادت و دلجويی نمودند . دختر پيامبر ( ص ) در بستر بيماری  نيز ، در پاسخ کسانی که از او احوالپرسی مي کردند ، سخنانی فصيح و بليغ بر زبان مي راند . سخنانی که در آن روز ، درد دل و گله و شکوه بانويی داغديده و ستم رسيده مي نمود ، اما بحقيقت اعلام خطری بود ، که مسلمانان را از تفرقه افکنی و فتنه انگيزی در آينده بيم مي داد . باری ، دخت پيامبر ( ص ) گفتنيها را گفت و بر اثر مصائب جانکاه و دوری از پدر مهربان گرانقدرش رسول مکرم ( ص ) به " گلشن رضوان " شتافت .



تاريخ : یک شنبه 23 اسفند 1392 | 23:59 | نویسنده : iman |

   

ماجرای فدک و شهادت حضرت زهرا(س)

فدک آن چنان که مورخان نوشته‏اند، قریه آبادی بوده، در حدود 140 کیلومتری مدینه در قسمت خیبر. این قریه در سال هفتم هجری به دست پیامبر اسلام افتاد. جریان از این قرار بود: پیامبر(ص) پس از محاصره خیبر و درهم شکستن قدرت یهود در آن محیط، و عطوفت و مهربانی آن حضرت نسبت به چند قریه از آن آبادیها، مردم آبادی فدک حاضر شدند با پیامبر(ص) مصالحه کنند که نصف سرزمین آن‏ها اختصاص به پیامبر(ص) داشته باشد و نصف دیگر از آن خودشان، در عین حال کشاورزی سهم پیامبر به عهده خود آن‏ها باشد و در برابر زحماتشان مزد بگیرند. بنابراین با توجه به آیه 6 سوره حشر: "و ما افاء اللَّه علی رسوله منهم فما اوجفتم علیه من خیل و لا رکاب، و لکن اللّه یسلط رسله علی من یشاء واللّه علی کل شیء قدیر" این قسمت ملک پیامبر گردید و پیامبر آن گونه که میخواست در آن تصرف میکرد تا آیه 38 سوره روم "و آت ذا القربی حقه" نازل شد. پیامبر از جبرئیل پرسید منظور از این آیه چیست؟ پاسخ داد: فدک را به فاطمه ببخش تا برای او و فرزندانش مایه زندگی باشد و به جای ثروتی که خدیجه علیها السلام در راه اسلام مصرف کرده بود، قرار گیرد.پیامبر(ص) فاطمه(س) را خواست و فدک را به او بخشید. از این ساعت ملکیت پیامبر به فدک پایان یافت و فدک ملک فاطمه(س) شد. پس از رحلت آن حضرت و تسلط ابوبکر بر خلافت، فدک را از فاطمه(س) گرفت و به عنوان رئیس حکومت در اختیار خود قرار داد. فاطمه(س) مطالبه ملک خود را کرد و گفت: این نحله، عطیه و بخشش پیامبر است. ابوبکر در پاسخ از او مطالبه بینه و شاهد نمود تا بدین وسیله فاطمه ثابت کند که فدک ملک او است. گرچه از نظر اسلام، هرگاه ملکی در تصرف فردی باشد، از او درخواست بینه و شاهد نمیشود و نفس تصرف، دلیل مالکیت است، بلکه کسی که ادعای خلاف آن را داشته باشد، باید بینه اقامه کند زیرا او مدعی است. دلیل این که فدک در تصرف زهرای اطهر بود، واژه "ایتاء" در آیه "و آت ذالقربی حقه" میباشد و نیز لفظ "اعطاء" و "اقطاع" که در روایات آمده است. با این حال زهرا(س) برای اثبات حقانیت خود، به ناچار به اقامه بینه اقدام کرد. علی(ع) و ام ایمن هر دو شهادت دادند که فدک ملک زهرا است، اما پاسخ ابوبکر این بود که شهادت یک مرد و یک زن کافی نیست، بلکه باید دو مرد و یا یک مرد و دو زن باشند. البته زهرا به این مسئله توجه داشت، ولی جریان اختلاف در این مورد از باب قضاوت نبود، چرا که در این مورد ابوبکر، قاضی و طرف دعوا به شمار میآمد. اگر قضاوتی حقیقی بود، میبایست قاضی شخص سومی باشد. بنابراین در مورد بحث یک شاهد کافی بود که گفته مدعی را تصدیق کند و جریان پایان‏پذیرد؛ نه از باب قضاوت اسلامی. در عین حال زهرا(س) برای بار دوم علی(ع)، ام ایمن، اسماء بنت عمیس، حسن و حسین را به عنوان شاهد همراه آورد، اما باز مورد قبول خلیفه واقع نشد؛ به این دلیل که علی(ع) همسر فاطمه است و حسن و حسین فرزندان او هستند و طرف فاطمه را خواهند گرفت و به نفع او شهادت خواهند داد. اسماء بنت عمیس بدان جهت گواهیش مورد قبول واقع نگردید که همسر جعفر بن ابیطالب بود و به نفع بنیهاشم شهادت میدهد و ام ایمن گواهیش پذیرفته نشد به این جهت که زنی است غیر عرب و نمیتواند مطالب را روشن بیان کند. باید پرسید: آیا فاطمه، علی، حسن و حسین(ع) که براساس آیه 33 سوره احزاب و روایاتی که در شأن نزول آنان رسیده است که از هر گناه و آلودگی به دورند، سخنشان مورد قبول نیست؟ آیه 33 سوره احزاب میفرماید: "انما یرید اللَّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا؛ خداوند اراده کرده است که شما اهل بیت را از هر گونه پلیدی پاک گرداند". حال چگونه سخنان آن‏ها برای ابوبکر باور نکردنی است؟ مطلبی است که با ملاحظه آنچه ابن ابی الحدید از "علی بن فارقی" نقل کرده، میتوان فهمید. به این جریان در ذیل اشاره می شود.اما این که "اسماء بنت عمیس" همسر جعفر بود و به این جهت به بنیهاشم علاقه دارد، از این رو شهادتش پذیرفته نیست، مطلب عجیبی است و جواب آن روش است، زیرا در قضاوت، این شرط نشده که دشمن انسان شهادت دهد، بلکه شرط، عدالت شاهد است. علاوه بر این مگر پیامبر گواهی نداد که "اسماء" اهل بهشت است؟ آیا فرموده پیامبر درباره "اسماء" برای عدالت این بانوی بزرگ کافی نیست؟ اما این که "ام ایمن" عجمی است، آیا شرط قبول شهادت، عرب بودن است یا فصاحت و بلاغت یا جملاتی که برساند گفته فلانی درست است؟! آیا ام ایمن که از زمان کودکی پیامبر در خانه آن حضرت بود و در میان مردم حجاز زندگی میکرد و حدود بیش از 60 سال از عمرش را در میان مردم حجاز سپری کرد، هنوز نمیتوانسته است به زبان عرب حرف بزند؟ راستی باید پرسید: علی(ع) که پیامبر او را "اقضی الامة" و "صدیق اکبر" میداند و میگوید: "حق با علی است و علی با حق است و حق همواره از علی جدا نمیشود" و ا و را ولی و سرپرست مؤمنان و اَوْلی نسبت به جان مؤمنان میداند، شهادتش در مورد قطعه باغی هم چون فدک پذیرفته نیست؟! آن هم علی که میگوید: "اگر تمام جهان را در اختیار من بگذارند که من پوست جوی را به زور از دهان مورچه‏ای بگیرم، چنین نخواهم کرد" و تاریخ زندگی وی شاهد و گواه گفته‏هایش میباشد؟! آیا در این جا شهادت به ناحق میدهد؟ مسلّماً چنین نیست، بلکه باید گفت: تمام تلاش زمامدار وقت این بود که "فدک"، این باغ پر درآمد در اختیار علی و فاطمه علیهما السلام قرار نگیرد، مبادا درآمدهای آن را صرف درهم شکستن حکومت کنند.(1) ابن ابیالحدید در شرح نهج‏البلاغه میگوید: از "علی بن فارقی" مدرّس مدرسه غربی بغداد پرسیدم: آیا فاطمه در ادعایش راست میگفت؟ پاسخ داد بلی! پرسیدم: با این که میدانست فاطمه راستگو است پس چرا ابوبکر فدک را واگذار نکرد؟ استاد تبسم نمود. سپس جمله لطیف و جالبی را در قالب شوخی فرمود با این که چندان اهل شوخی و مزاح نبود. گفت: اگر روز اوّل به مجرد ادعای فاطمه فدک را باز میگرداند، فردا فاطمه ادعای خلافت همسرش را مطرح میساخت و میبایست ابوبکر از مقام خلافت کناره‏گیری کند، و در این مورد عذر زمامدار خلافت پذیرفته نبود، چرا که با عمل نخستش اقرار به صداقت و راستگویی دختر پیامبر کرده بود، و باید پس از آن بدون نیاز به بینه و شهود، هر گونه ادعایی میکرد، قبول نماید. ابن ابیالحدید میافزاید: این سخن صحیح و درستی است، گرچه استاد به صورت شوخی بیان نمود.(2)همان در نقل دیگری می نویسد: حضرت زهرا(س) نزد ابوبکر رفت و به او فرمود: پدرم فدک را به من بخشید و علی و ام ایمن بر این مطلب گواهی می دهند. ابوبکر گفت: تو جز حق و راستی چیزی به پدرت نسبت نمیدهد. من آن را به تو بر می گردانم. بعد تکه‏ای پوست طلبید و سند فدک را برای حضرت نوشت. حضرت از نزد او خارج شد و در بین راه به عمر رسید. عمر پرسید: ای فاطمه! از کجا می آیی؟ گفت: از نزد ابوبکر می ایم. به او گفتم که رسو خدا فدک را به من بخشیده و علی و ام ایمن نیز بر این مطلب گواهند. وی فدرک را به من برگرداند و این نوشته را به من داد.عمر نوشته را از حضرت گرفت و نزد ابوبکر آمد و گفت: تو فدک را به فاطمه داده‏ای و سندش را نوشته‏ای؟ گفت: آری. گفت: علی به سود خود گواهی می دهد و ام ایمن یک زن است. بعد آب دهان روی سند انداخت و نوشته را پاک و سند را پاره کرد.(3)امّا ماجرای شهادت حضرت زهرا(س):از بیشترین متون و روایات شیعی استفاده می شود که فاطمه زهرا(س) در اثر ضرب و شتمی که توسط مخالفان بر حضرت وارد شد، بیمار شد و سرانجام به شهادت رسید. روایات و متون در بیان چگونگی ضرب و شتم حضرت زهرا(س) توسط دشمنی و چگونه بیمار شدن حضرت اختلاف دارند؛ ولی اصل حادثه را بیشتر متنون شیعی گزارش کرده‏اند. در این جا گزارش علامه مجلسی را که وی از کتاب سلیم بن قیس هلالی گزارش داده است، تقدیم می کنیم. علامه می نویسد: "روزی عمر به ابابکر گفت: چرا علی و بنی هاشم با تو بیعت نکرده‏اند؟! باید علی را احضار کنی که با تو بیعت کند. وی پسر عموی عمر را که "قنفذ" نام داشت، نزد علی(ع) فرستاد و او را نزد خویش فرا خواند، اما علی(ع) اجابت نکرد. عمر غضب آلود شد و از جا برخاست و خالدبن ولید را نیز فراخواند و با قنفذ راهی خانه علی(ع) شد. عمر به آن دو گفت: هیزم با خود بیاورید. چون به در خانه علی(ع) رسیدند، فاطمه (ع) پشت در بود، در حالی که از غم مرگ پدر سخت ناراحت بود. عمر کوبه در را به صدا در آورد و فریاد زد: ای پس ابوطالب! در بگشای. فاطمه فرمود: ای عمر! ما را به خود وانمی گذاری که به عزاداری مشغول باشیم؟! عمر گفت: در راه بگشای وگرنه آن را می سوزانیم. فاطمه فرمود: از خدا نمیترسی و بی اذن وارد می شوی؟! هر چه کرد، عمر از تصمیم خویش منصرف نشد و دستور داد که در خانه را آتش زنند. طولی نکشید که در مشتعل گشت و سوخت. عمر در نیم سوخته را انداخت و وارد خانه شد. فاطمه زهرا(س) فریاد زد: "یا ابتاه، یا رسول اللَّه!" عمر شمشیر خود را به پهلوی حضرت نواخت، حضرت فاطمه(س) فریاد "وا ابتاه" برآورد. وی تازیانه بر پهلوی فاطمه زهرا(س) زد.... قنفذ نیز تازیانه‏ای بر بدن حضرت زهرا(س) زد که اثر آن تا هنگام مرگ بر بدن حضرت باقی بود. پس فاطمه زهرا(س) به چهار چوب در پناه برد. قنفذ درِ نیم سوخته را فشار داد و بر پهلوی فاطمه زهرا(س) اصابت کرد و پهلوی حضرت شکست و جنین خود را سقط کرد. فاطمه زهرا(س) از آن روز به بعد مریض شد و در بستر بیماری افتاد تا این که دار دنیا را وداع کرد.(4)در بیشتر روایات تصریح شده که فاطه زهرا(س) در اثر ضرب و شتم مخالفان از دنیا رفته است.(5) امام صادق(ع) فرمود: "حضرت زهرا(س) به علت ضرب و شتم قنفذ، محسنش را سقط نمود و مریض شد و به شهادت رسید".

 

تمنای دل زینب همینه

که روی زانو مادر بشینه

الهی این چه درد بی دوائی است

که دختر روی مادر را نبینه


برچسب‌ها: یاس کبود ,

تاريخ : جمعه 23 اسفند 1392 | 23:59 | نویسنده : iman |

 

السلام علیک یا صدیقه الکبری یا فاطمه الزهرا (س)

 

الا ای چاه یارم راگرفتند                           گلم، باغم، بهارم را گرفتند

میان کوچه ها با ضرب سیلی                   همه دار و ندارم را گرفتند

 سوم جمادی‌الثانی است و آخرین لحظات عمر غریب‌ترین مادر دنیا در حال سپری شدن است. خداحافظ مادر غریب خوبی‌ها

شهادت بانوی دو عالم ، حضرت فاطمه زهرا (س) بر عموم شیعیان تسلیت باد

 

 



تاريخ : یک شنبه 23 اسفند 1392 | 23:59 | نویسنده : iman |


تو آمدی و کوچه های مدینه را باران شکوفه پوشاند؛ آمدی و آینه ها، به پابوسی ات، آب های جهان را
به انعکاس برخاستند. آمدی، تو یازدهمین چراغ پرفروغ ولایت باشی.

زمین را بیارایید و ثانیه ها را در عطر شکوفه های عشق بپیچید. هلهله کنید و پای بکوبید که اینک،
یازدهمین فصل کتاب شیعه، با دست های سبز مردی از تبار ملکوت، ورق می خور د.
ولادت امام حسن عسکری(ع) مبارک باد.



تاريخ : دو شنبه 19 بهمن 1392 | 4:9 | نویسنده : iman |

فرا رسیدن سالروز به امامت رسیدن امام زمان مهدی فاطمه عجل الله التعالی

فرجه الشریف بر تمامی منتظران آن حضرت مبارک باد

برخیز مهدیاکه به عهدت وفاکنی                                     

                                                     ما را نوید سبز عدالت عطا کنی

تو لاله شکفته به دامان نرگسی

                                                     جان جهان ز عطر رخت با صفا کنی

 



تاريخ : دو شنبه 20 دی 1392 | 17:47 | نویسنده : iman |

امشب که زمین و آسمان می گرید         از ماتم عسکری جهان می گرید

جا دارد اگر شیعه خون گریه کند          چون مهدی صاحب الزمان می گرید

 

 

 

خدایا به حق یازدهمین امام مظلوم شیعیان فرج فرزند غائب غریبش را نزدیک بگردان



تاريخ : پنج شنبه 19 دی 1392 | 22:50 | نویسنده : iman |

عاقبت از زهر مأمون، پاره شد قلب رضا        در میان حجرۀ در بسته، می‌زد دست و پا

گه، جوادش را، گهی معصومه، را می‌زد صدا     داغ او تا صبح محشر، بر دل سوزان ماست

پیامبر(ص):

«پاره ای از تن من در خراسان دفن خواهد شد، هر مومنی او را زیارت کند

خداوند عزوجل بهشت را بر او واجب می کند.»

شهادت امام رضا(ع) تسلیت باد



تاريخ : چهار شنبه 11 دی 1392 | 21:35 | نویسنده : iman |

 

از مدینه مــی رســـد آه و فـغان        صـــاحب قرآن رود از این جــهان
خاتم پـیغمبران(ص)دربستراست        بهراوخونین دوچشم حیدر(ع) است

 

هر که بشنیده صداى مجتبى             تا ابد شد مبتلاى مجتبى
سالها بهر حسین باید گریست           تا کنى درک عزاى مجتبى


۲۸ صفر رحلت پیغام دار آخرین، خاتم نبوت را نگین، حضرت رسول واپسین، عینیت قرآن کریم، حضرت رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله و شهادت دومین نور ولایت، صاحب کرامت و شفیع قیامت، امام حسن مجتبى علیه السلام ، را تسلیت مى گوییم.



تاريخ : دو شنبه 9 دی 1392 | 23:15 | نویسنده : iman |

 

دیده خونبار دارد آسمان کربلا          هست تا در انتظار کاروان کربلا

روز و شب در انتظار مقدمِ آلِ علی ست   تشنه کامی ها به دشتِ بیکران کربلا

به یاد کربلا دل‏ها غمین است

دلا خون گریه کن چون اربعین است

اربعین است اربعین کربلاست هر طرف غوغایی از غم ها به پاست

گویی از آن خیمه های نیم سوز خود صدای العطش آید هنوز

هرکجا، نقشی ز داغ ماتم است هر چه ریزد اشک در اینجا کم است

 

همه رمز و رازهای اربعین


در فاصله 40 روز از عاشورای حسینی (ع) تا اربعین حسینی (ع) حوادثی شکل گرفت که سرآمد حوادث و اتفاقات تاریخ بشریت خواهد بود. در روز عاشورا در برابر سالار شهیدان و 72 از یاران و اصحاب آسمانی‌اش، چندین هزار کفتار خون آشام و ددمنش به دستور جلادی چون ابن زیاد صف آرایی کردند.

و این عجب اتفاقی است و بازی روزگار که پاک‌ترین انسان‌های عالم را در برابر پلیدترین موجودات زمان قرار می‌دهد. بهترین خلق خدا در مقابل بدترین خلق خدا اما چه می‌توان گفت که عاشورا است و باید چنین باشد، و امام حسین (ع) خود می‌داند که حماسه این روز به همه نسل‌های عالم و به همه اندیشه‌ها منتقل می‌شود، به زبان عام بشریت فریاد بر می‌آورد که «اگر دین ندارید، لااقل آزاده مرد باشید».

سرور آزادگان جهان در دشت نینوا بزرگ‌ترین دانشگاه شهادت، آزادگی، عدالت و ... را در عالی‌ترین مقایس و تخصص برای بشریت تا ابد تشکیل می‌دهد. شامگاهان همین روز کهکشان همه این ستارگان تابناک بر خاک نینوا افتاده در حالی که خورشید در افق فرو رفته که اگر هم بود در برابر نور آنها محو می‌شد.

رجاله‌های مقابل امام و اصحابش و پدیدآورندگان این همه قساوت و شقاوت، دست بردار نبودند. اهل بیت امام را با خشونتی عجیب به طرف کوفه و نهایت به مجلس ابن زیاد وارد کردند و آنگاه که پسر مرجانه از ابهت زینب کبری (س) او را شناخت ولی به زعم خودش و از روی سیاست عمدا خود را به جهالت می‌زند و نام او را جویا می‌شود؛ خواهر حسین (ع)، زینب کبری (س)، دختر علی (ع) و پاسدار ولایت قدر این موقعیت را می‌داند. ناگاه گویی صدای مبارک علی (ع) در مسجد به گوش می‌رسد؛ او دست به چنان افشاگری زد که هولناک‌ترین ضربه بر قدرت ابن زیاد و بالاتر از آن بر حکومت بنی‌امیه وارد آمد.


این خطبه آنچنان موثر و کارساز و به موقع بود که ابن زیاد خواست فرمان قتل حضرت زینب (س) را صادر کند، اما از ترس پیامدهای این رسوایی و مواخذه یزید، ناچار شد کاروان را سریع‌تر برای سفر به شام آماده کند و خود را از معرکه کنار بکشد و یزید را درگیر ماجرا سازد و همین کار را هم کرد.

کاروان وارد شام شد و به طرف مسجد حرکت کرد. در حالی که یزید سر مبارک امام حسین (ع) را پیش روی خود قرار داده بود، با سیاست پیشگی به توجیه جنایات خود پرداخت. این بار زین العابدین (ع) - که به خواست خدا زنده مانده بود تا رسالت کربلا و زینب (س) را به پایان رساند - اجازه خواست با مردم سخن بگوید. یزد به شدت مخالفت کرد.

اطرافیان یزید اصرار می‌کردند و به زعم آنان این امام به ظاهر بیمار و شخصی که این همه رنج کشیده در برابر این مجلس عظیم چه سخنی می‌تواند بگوید؟! در عوض گفته‌ها و ادعاهای آنها بهتر شکل خواهد گرفت. ولی یزید می‌دانست که زین العابدین (ع) چه قدرتی در سخن و چه شجاعتی دارد و گفتار و خطبه او می‌تواند زلزله‌ای برپا کند. اما اضطراب و پریشانی مجلس و شک و تردید و اصرار مردم و فشارهای اطرافیان که عمق مساله را درک نمی‌کردند، یزید را مجبور به قبول این درخواست امام سجاد(ع) کرد.

امام بر بالای منبر رفت و خطبه‌ای خواند که پرده‌ها را درید و رسوایی‌های حکومت جبار و خودکامه بنی امیه که خود را وارث و خلیفه پیامبر می‌دانستند را افشار کرد که اینها نه وارث و خلیفه پیامبر بلکه قاتل فرزندان پیامبر و غاصبان ولایت هستند. به این ترتیب تیر خلاص را بر مغز حکومت امویان که در کوفه از خطبه حضرت زینب (س) به سختی مجروح شده بود، وارد کرد.

از همین لحظه ماجرا صورت دیگری به خود می‌گیرد. البته یزید هم از این به بعد به سرعت لحن کلام خود را عوض می‌کند. اشک تمساح می‌ریزد و در همه جا سخن می‌راند که به این همه شرارت در کربلا راضی نبوده و گناه را به گردن پسر مرجانه، عمر سعد، شمر و دیگر دژخیمان می‌اندازد و حالا با گذشت زمان کمی، موقعیت جدید اهل بیت(ع) به نحوی است که می‌تواند کاروان اسیران کربلا به طرف نینوا وادی عشق و شهادت باز گردد و در اربعین به کربلا می‌رسند.

اینجاست که نام اربعین نه به مفهوم عام (40) بلکه به مفهوم خاص یعنی اربعین حسین(ع) در تاریخ ماندگار می‌شود و اربعین، اربعین می‌شود. اربعین، چهلمین روز از غروب ظاهری خورشید آسمان شهادت و سومین اختر آسمان ولایت و فرزند خورشید ولایت و امامت است.

اربعین شکل می‌گیرد فقط با نام حسین(ع) و از این روز فرصت‌های بعدی فراهم می‌آید که هم زینب کبری (س) و هم حضرت سجاد (ع) آنچه را که باید و می‌شود گفت برای مردم و تاریخ بیان کنند.

اربعین طلیعه همه آزادی‌ها و عدالت‌های بشر است. اربعین سرلوحه آزادی خواهی و عدالت جویی و پیام آزادی و عدالت به همه آزادی خواهان و عدالت جویان بشریت است. اربعین نمونه بارز و عینی این حقیقت است که ظلم پایدار نیست و در اربعین بزرگ‌ترین خیمه مظلومیت به دفاع از آزادی و عدالت طلبی برپا می‌شود تا روزی که آخرین منجی عالم بشریت به فریادمان برسد. اربعین، اربعین است. اربعین خود کثرت و نهایت کامل همه آزادی‌های به حق انسان‌هاست.

 



تاريخ : یک شنبه 1 دی 1392 | 22:43 | نویسنده : iman |

 

تاریخ شهادت امام حسن مجتبی (ع)

بی کس شهر پیمبر یا حسن

غربت تو همچو حیدر یا حسن

من چه گویم شرح دردت ای غریب

ای عصای دست مادر یا حسن

 

روز هفتم صفر هر سال را به عنوان روز ولادت امام موسی کاظم علیه السلام می شناختم اما گویا بسیاری از همشهریان امسال به نقل قول دیگری روی آوردند؛ نقلی که می گوید هفتم صفر شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام است. از این روی به چند کتاب تاریخ مراجع کردم و چنین دیدم که در روز شهادت امام مجتبی علیه السلام اختلاف زیاد است، کما اینکه در عمر شریف حضرتش نیز اختلاف است. برخی چهل و شش سال، برخی چهل و هفت سال و برخی نیز چهل و هشت سال را برای ایشان ذکر نمودند.

اما در روز شهادت حضرتش نیز اختلاف چنین است که برخی از بزرگان شیعه همانند «شیخ مفید» هفتم صفر می دانند، برخی مانند «محمد بن سلحة شافعی» شهادت امام علیه السلام را در پنجم ربیع الاول سال چهل و نه هجری می دانند.

نقل دیگری در کافی نیز بر آنست که شهادت امام مجتبی علیه السلام در آخر صفر سال چهل و نه هجری است.

«علامه مجلسی» در بحار از کتاب مناقب چنین نقل می کند که دو شب از صفر سال پنجاه هجری مانده بود که ایشان شهید شدند.

برخی دیگر بر آنند که شهادت حضرت در بیست و پنجم ربیع الاول اتفاق افتاده است.



تاريخ : جمعه 18 آذر 1392 | 22:53 | نویسنده : iman |

امروز یزید! هر چه دلت خواست ستم کن
زیرا تو امیری  من  مظلومه  اسیرم
در محکمه ی عدل خدا نگذرم از تو
آنجا تو اسیری من مظلومه امیرم

 

شهادت حضرت رقیه (س)

بنا بر ذکر برخی کتب تاریخی روز پنجم صفر، روز شهادت حضرت رقیه(علیه السلام) دختر سه یا چهار ساله امام حسین(علیه السلام) است.
در برخی کتب تاریخی آمده است: یزید، اهل بیت را در محلى خرابه‌گونه جاى داد در حالى که زنان خاندان نبوت و اهل بیت طهارت، جریان شهادت حسین(علیه‏السلام) و اهل بیت و یارانش را از کودکان مخفى نگاهداشته و مى‏گفتند پدرانشان به مسافرت رفته‏اند، و این جریان ادامه داشت تا این که یزید اهل بیت را در سراى خویش جاى داد



ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 16 آذر 1392 | 23:26 | نویسنده : iman |

ناله هاي آتشين دارد مدينه                      داغ زين العابدين دارد مدينه

مانده بر لب نغمه هاي دلنشينش             پاره پاره گشته قلب نازنينش

شهادت امام سجاد علیه السلام

بنا بر روایتی شهادت اما سجاد علیه السلام در روز دوازدهم محرم سال 94 هجری قمری و در سن 57 سالگی واقع شد.

حضرت زین العابدین در دوران خفقان و مظلومیت شیعه به سر می بردند، از این رو مجال حضور فعال در جامعه را نداشتند.

با این وجود به نشر احکام و مسایل دین اسلام به هر نحوی می پرداختند. از آن جمله بیان بسیاری از مسایل اعتقادی، اخلاقی و اجتماعی در قالب دعاست.

مدت امامت آن بزرگ وار 4 سال بود که سرانجام به دست ولید بن عبد الملک مسموم و به شهادت رسیدند، پیکر مطهرشان در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.

شهادت زین العابدین علیه السلام، پیامبر کربلای عشق را تسلیت می گوییم.



تاريخ : شنبه 25 آبان 1392 | 14:14 | نویسنده : iman |

 

یا اهل عالم قتل الحسین به کربلا عطشانا



تاريخ : چهار شنبه 23 آبان 1392 | 1:26 | نویسنده : iman |

کربلا لبریز عطر یاس شد             نوبت جانبازی عباس شد

شرح شهادت حضرت عباس علیه السلام

به روایت «اکسیر العبادات»: حضرت ابالفضل العباس علیه السلام هنگام وداع با برادر، رو به آسمان نمود و عرض کرد: خدایا، می خواهم به وعده ام (آبرسانی به خیام حرم) وفا کنم و این مشک را برای این کودکان تشنه کام، پرا زآب نمایم، سپس پیشانی امام حسین علیه السلاام را بوسید و به سوی فرات حرکت کرد. 14 هزار نفر نگهبان آب فرات بودند ، به آنها حمله کرد و پس از کشتن 80 نفر از آنها خود را به آب رسانید.

دشمنان 6 بار به او حمله کردند تا نگذارند او خود را به آب برساند ولی آن حضرت ضرباتی سنگین بر آنها وارد ساخت و خود را به آب رسانید.

عباس مشک را پر از آب کرد ولی خود آب نیاشامید و خطاب به نفس خویش گفت:

یا نَفسُ مِن بَعد الحسین هُونی

فَبَعده لاکُنت ان تَکُونی

هذا الحسین شارب المَنون

و تشرَبین بارِد المَعین

هَیهات ما هذا فِعال دینی

ولا فِعال صادقُ الیقین

ای نفس(عباس) بعداز حسین زندگی ارزشی ندارد، می خواهم بعدازاوزنده نمانی، حسین شربت مرگ می نوشد وتو می خواهی آب بیاشامی ، هیهات هرگز دین من چنین اجازه ای به من نمی دهد.

هنگامی که حضرت به سوی خیام می رفت کمانداران راه را بر او بستند و لشگریان ابن سعد هم همراهی کردند و حضرت را محاصره نمودند ، آن حضرت شجاعانه شمشیر می زد و می کشت ، ناگاه نوفل ازرق که در جایی کمین کرده بود از کمینگاه در آمد و با کمک زید بن ورقا و حکیم بن طفیل سنبسی طائی دست راست حضرت را جدا کردند .

حضرت فوری مشک را بر دوش چپ خود افکند و شمشیر به دست چپ خود گرفت و نبر را ادامه داد و شعری می خواند .

والله اِن قَطعتم یَمینی

انی احامی ابداً عَن دینی

و عَن امام صادق الیقینی

نَجْلِ النبی الطاهر الامین

نبی صدق جائنا بالدین

مُصَّدقاً بالواحد الامین

اگر دست راستم را قطع کردید تا ابد از دینم و امام باورمندم به آخرت حمایت می کنم که فرزند پیامبر پاک و امین است ،پیامبر راستگویی که دین الهی را آورد که گواهی دهنده به یکتایی خداست .

در این حال حکیم بن طفیل از پشت درخت خرما بیرون آمد و دس چپ حضرت را نیز جدا کرد ، حضرت مشک را به دندان گرفت و این اشعار را خواند:

یا نفس لا تَخشی مِن الکفار

و اَبشِری بِرحمَه الجَبار

مَع النَّبی السید المختار

مَع جمله السّادات و الاطهار

قَد قَطعوا بِبَغیِهِم یَساری

فَاَصلهم یا رب حَرَّ النار

که ای نفس ! از کفار نترس مژده بر تو باد رحمت خدای جبار و از بودن با پیامبر برگزیده الهی و جمله سادات و پاکان . دشمنان ستمگرانه دست چپم را هم قطع کردند پروردگار من ، آنها را در آتش سوزان جای ده .

او می کوشید تا به خیمه گاه حضرت امام حسین علیه السلام برسد ، ناگاه تیری از جانب دشمن به مشک آب خورد تمام آب روی زمین ریخت و ایمد عباس ناامید گشت، تیر دیگری بر سینه اش نشست ، آنگاه حکیم بن طفیل لعنه الله علیه با عمودی آهن بر فرق شریف حضرت زد ، در این هنگام از اسب به زمین افتاد و گفت :

یا اخی یا حسین علیک منی السلام،یا أخاه ادرک أخاه.

ای برادرم ای حسین ، خداحافظ ، ای برادر برادرت را دریاب ،

حضرت امام حسین (علیه السلام) چون شهاب ثاقب بر سر او حاضر شد و در انجا حضرت ابالفضل علیه السلام را که در کنار فرات تشنه و در خون آغشته و هر دو دست قطع شده دید. آن بدن پاره پاره را نظاره می کرد و می گریست و می فرمود: «الان انکسر ظهری و قلت حیلتی و شمت بی عدوّی» .

در دمعة الساکبة آمده: حضرت سیدالشهداء علیه السلام از کثرت جراحات وارده بر بدن قمر بنی هاشم علیه السلام ممکن نشد آن بدن را از جای خود حرکت دهد لذا بدن را به حال خود گذارد و با چشم اشکبار و دل داغدار به سوی خیمه مراجعت نمود. در محن الابرار آمده: که چون امام حسین علیه السلان بر سر نعش برادر مظلوم خود رسید و آن بزرگوار وفادار را به آن حالت دید گریست و فرمود: « وا أخاه واعباساه الان انکسر ظهری و قلت حیلتی».

زمانی که خواست بدن زخم دار برادر وفادار خود را به سوی خیمه ها ببرد ابالفضل علیه السلام چشم حق بین خود را باز کرد و دید برادر بزرگوارش در بالای سر او ایستاده و می خواهد بدن او را از میان خاک و خون بردارد عرض کرد: ای برادر! چه اراده داری؟ فرمودند: می خواهم بدن ترا به خیمه ها ببرم. عرض کرد ترا به حق جدت قسم می دهم که مرا در همین جا بگذار و به سوی خیمه ها نبر!.

حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: به چه سبب پیکر ترا در اینجا بگذارم؟

عرض کرد: به چند جهت؛ اول آنکه به دخترت وعده اب داده بودم و چون نتوانستم به او آب برسانم وا ز وی خجالت می کشم. دیگر آنکه من علمدار و سردار لشکر تو بوده ام چون این لشگر مرا کشته ببینند جرأت و خسارت ایشان بر تو زیاد می شود.

حضرت فرمود: خدا ترا از جانب برادر خود جزای خیر دهد زیرا که در حال حیات و ممات خود مرا یاری کردی.

سپس برادر را در همانجا گذاشت و در حالی که قطرات اشک از دیده های مبارکش جاری بود به خیمه بازگشت.

چون زینب کبری سلام الله علیها خبر شهادت برادر را شنید صدا به ناله و زاری بلند نمود و گفت: «وا أخاه واعباساه و اقلة ناصراه واضیعتاه من بعدک» وای بر کمی یاران و گرفتار شدن ما بعد از تو ای برادر. حضرت فرمود: بلی، وای بر ضایع شدن ما بعد از کشته شدن عباس علیه السلام . وای بر بریده شدن چاره ما وشکستن پشت ما بعد از شهادت عباس.

پس زنان اهل حرم صدا به گریه و زاری و نوحه و سوگواری بلند نمودند و آن حضرت نیز با ایشان مشغول گریه گردید.



تاريخ : چهار شنبه 21 آبان 1392 | 23:59 | نویسنده : iman |

چگونگی شهادت علی اکبر علیه السلام

حضرت علی اکبر؛ پاره تن سیدالشهدا

درباره علی اکبر علیه السلام على اكبر علیه السلام ، بزرگ ترین پسر امام حسین علیه السلام بود كه از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن، به حدّى شبیه پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بود كه هر كس شوق دیدار پیامبر صلى الله علیه و آله را داشت، به او مى نگریست، چنان كه پدر بزرگوارش، طبق نقلى، هنگام رفتن وى به میدان نبرد، فرمود:

خداوندا ! گواه باش كه جوانى براى جنگ با آنان مى رود كه شبیه ترینِ مردم به پیامبرت از جهت صورت و سیرت و سخن گفتن است و ما هرگاه مشتاق دیدار پیامبر تو مى شدیم، به او نگاه مى كردیم .

على اكبر علیه السلام در واقعه عاشورا، از اركان سپاه امام علیه السلام به شمار مى رفت. تأكید او بر حق مدارى و دفاع از حق تا ایثار جان، هنگام شنیدن خبر به شهادت رسیدن خود در مسیر كربلا از پدر بزرگوارش، اذان گفتن براى اقامه جماعت به امامت حسین علیه السلام در جریان برخورد سپاه حُر با كاروان امام علیه السلام (1)، بر عهده گرفتن مسئولیت آب رسانى به خیمه ها در شب عاشورا و همچنین داوطلب شدن ایشان براى شهادت پیش از دیگر بنى هاشم، بنا بر نقل مشهور،(2) از ویژگى هاى این فرزند برومند سیّدالشهدا علیه السلام است.(3)

در «زیارت ناحیه مقدّسه»، خطاب به او آمده است:

السَّلامُ عَلَیكَ یا أوَّلَ قَتیلٍ مِن نَسلِ خَیرِ سَلیلٍ مِن سُلالَةِ إبراهیمَ الخَلیلِ، صَلَّى اللّه ُ عَلَیكَ و عَلى أبیكَ، إذ قالَ فیكَ : قَتَلَ اللّه ُ قَوما قَتَلوكَ ، یا بُنَیَّ ما أجرَأَهُم عَلَى الرَّحمنِ وعَلَى انتِهاكِ حُرمَةِ الرَّسولِ ! عَلَى الدُّنیا بَعدَكَ العَفا

سلام بر تو ، اى نخستین كُشته از تبار بهترین بازمانده از نسلِ ابراهیم خلیل ! درود خدا بر تو و بر پدرت، آن گاه كه در باره ات فرمود: «خدا ، بكُشد آن گروهى را كه تو را كُشت . پسرم ! چه جرئتى بر خداى مهربان كردند. و چه جسارتى در هتكِ حرمت پیامبر ! پس از تو ، خاك بر سرِ دنیا !»

چگونگی شهادت علی اکبر علیه السلام

شیخ صدوق(ره) به نقل از امام زین العابدین علیهم السلام می نویسد: هنگامى كه على اكبر علیه السلام براى مبارزه به سوى دشمن رفت، چشمان حسین علیه السلام، گریان شد و گفت:

اللّهُمَّ كُن أنتَ الشَّهیدَ عَلَیهِم، فَقَد بَرَزَ إلَیهِمُ ابنُ رَسولِكَ، وأشبَهُ النّاسِ وَجهاً وسَمتاً بِهِ

«خدایا ! تو بر ایشان گواه باش ، كه فرزند پیامبرت و شبیه ترینِ مردم به او در صورت و سیرت ، به سوى آنان مى رود» .

در این باره سید بن طاووس(ره) در «الملهوف» می نویسد:على اكبر علیه السلام كه از زیباروى ترین و خوش خوترینِ مردم بود، بیرون آمد و از پدر، اجازه نبرد خواست . امام علیه السلام به او اجازه داد. سپس ، مأیوسانه به او نگریست و سرش را پایین انداخت و گریست .

سپس گفت: «خدایا ! گواه باش . جوانى به نبرد آنها مى رود كه از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن ، شبیه ترینِ مردم به پیامبر توست و ما هر گاه مشتاق پیامبرت مى شدیم، به او مى نگریستیم». سپس، بانگ برآورد و فرمود: «اى پسر سعد! خداوند، رَحِمت را قطع كند، همان گونه كه رَحِم مرا قطع كردى.»(4)

علی اکبر علیه السلام به میدان رفت و جنگ نمایانی کرد. آن گاه، ده تن از آنان را كُشت و سپس به نزد پدرش باز گشت و گفت: اى پدر ! تشنه ام. حسین علیه السلام فرمود: «شكیبایى كن، پسر عزیزم! جدّت با كاسه اى پُر به تو مى نوشانَد» . او باز گشت و جنگید و 44 تن از دشمنان را كُشت.(5)

تاریخ الطبرى به نقل از ابو مِخنَف می نویسد: زُهَیر بن عبد الرحمان برایم نقل كرد كه :

مُرّة بن مُنقِذ بن نُعمان عبدى لیثى، او را دید و گفت: گناهان عرب بر دوش من، اگر بر من بگذرد و چنین كند و من، پدرش را به عزایش ننشانم !

على اكبر علیه السلام ، با شمشیرش به دشمن حمله مى بُرد كه بر مُرّة بن مُنقِذ گذشت . او نیزه اى به على اكبر علیه السلام زد و او [بر زمین] افتاد .

على اكبر علیه السلام، ندا داد: اى پدر ! سلام بر تو ! این، جدّم است كه به تو سلام مى رساند و مى فرماید: «زودتر ، به سوى ما بیا».(6)

دشمن، گِردش را گرفتند و با شمشیرهایشان، او را تكّه تكّه كردند .

همچنین سلیمان بن ابى راشد، از حُمَید بن مسلم اَزْدى برایم نقل كرد كه: در روز عاشورا، به گوش خود شنیدم كه حسین علیه السلام مى گوید: «خدا، بكشد كسانى را كه تو را كشتند، اى پسر عزیزم! چه گستاخ بودند در برابر [خداى] رحمان و بر هتك حرمتِ پیامبر! دنیا، پس از تو ویران باد!

و گویى هم اینك به زنى مى نگرم كه مانند خورشیدِ به گاه طلوع، به سرعت، بیرون دویده، ندا مى دهد: اى برادرم و فرزند برادرم! در باره او پرسیدم. گفته شد: این، زینب، فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله است.

آن زن آمد تا خود را بر روى [پیكر] على اكبر علیه السلام انداخت. حسین علیه السلام نزد او آمد و دستش را گرفت و او را به خیمه، باز گردانْد. سپس، حسین علیه السلام به پسرش روى آورد و جوانان [خاندان] او نیز همراهش آمدند. حسین علیه السلام فرمود: «برادرتان را ببرید !»

آنان، او را از آن جایى كه بر زمین افتاده بود ، بُردند و در خیمه اى نهادند كه جلوى آن مى جنگیدند.(7)

پی نوشت ها:

1. الأمالی للصدوق : ص 218 ح 239 2

. تاریخ الطبری: ج 5 ص 446 : وكانَ أوَّلَ قَتیلٍ مِن بَنی أبی طالِبٍ یَومَئِذٍ عَلِیٌّ الأَكبَرُ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام

3. دانش نامه امام حسین علیه السلام ج7ص7

4. الملهوف: ص 166

5. الأمالی للصدوق: ص 226 ح 239

6. الملهوف: ص 166

7. تاریخ الطبری: ج 5 ص



تاريخ : دو شنبه 20 آبان 1392 | 13:29 | نویسنده : iman |

 

لحظه شهادت حضرت علی اصغر


http://www.aparat.com/v/Pi8sv

 

 

در بيان شهادت حضرت علی اصغر (ع)

پس حضرت بر در خيمه آمد و به جناب زينب سلام الله عليه فرمود كودك صغيرم را به من سپاريد تا او را وداع كنم، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزد او برد تا او را ببوسد كه حرمله بن كامل اسدی لعين تيری انداخت و بر گلوی آن طفل رسيد و او را شهيد كرد. و باين مصيبت اشاره كرده شاعر در اين شعر:

وَ مُنْعَطِفِ اَهْوي لِتَقْبيلِ طِفْلِهِ                 فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلهُ السَّهْمُ مَنْحَراً

پس آن كودك را به خواهر داد، زينب سلام الله عليه او را گرفت و حضرت امام حسين عليه السلام كفهاي خود را زير خون گرفت همينكه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود سهل است بر من هر مصيبتي كه بر من نازل شود زيرا كه خدا نگران است.

سبط ابن جوزي در تذكره از هشام بن محمد كلبي نقل كرده كه چون حضرت امام حسين عليه السلام ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجيد را برداشت و آنرا از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد:

بَيْني وَ بَيْنَكُمْ كِتابُ الله وَجَدّدي مُحَمّّدٌ رَسُولُ اللهِ صَلّي الله عَلَيْه و الِهِ.

اي قوم براي چه خون مرا حلال مي‌دانيد آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ آيا به شما نرسيد قول جدم در حق من و برادرم حسن عليه السلام.

هذانِ سَيّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ.

در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مي‌نمود ناگاه نظرش افتاد به طفلي از اولاد خود كه از شدت تشنگي مي‌گريست حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود:

يا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُوني فَارْحَمُوا هذا الطّفْلَ.

اي لشكر اگر بر من رحم نمي‌كنيد پس بر اين طفل رحم كنيد، پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين عليه السلام شروع كرد به گريستن و گفت اي خدا حكم كن بين ما و بين قومي كه خواندند ما را كه ياري كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائي از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براي او مرضع يعني دايه‌ايست در بهشت.

در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود. طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح مي‌كرد خون را بر او و مي‌گفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.



تاريخ : دو شنبه 20 آبان 1392 | 1:25 | نویسنده : iman |

شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟              اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

خواهشم را رد نکن من تازه دامادم ولی                      با عسل در دست من ساغر نمی خواهی عمو؟

چگونگی شهادت قاسم بن الحسن علیهماالسلام

قاسم، فرزند امام حسن علیه السلام است. مادرش كنیز بود و نرجس نام داشت. چهره او چون پاره ماه بود. به گزارش خوارزمى، وى هنگام شهادت، به سنّ بلوغ نرسیده بود؛ ولى مؤلّف لباب الأنساب، او را شانزده ساله مى داند.

چگونگى اجازه گرفتن این نوجوان از امام حسین علیه السلام براى رفتن به میدان، حاكى از قوّت معرفت و كمال درایت و شهامت و ایمان اوست. شاید به دلیل كمىِ سن، ابتدا امام حسین علیه السلام به او اجازه میدان رفتن نداد؛ امّا قاسم، آن قدر دست و پاى امام علیه السلام را بوسید و پافشارى و التماس كرد تا اجازه گرفت و در حالى كه اشك هایش بر گونه اش مى غلتید، با خواندن این رَجَز به صف دشمن ، حمله بُرد: إن تُنكِرونی فَأَنَا فَرعُ الحَسَن سِبطُ النَّبِیِّ المُصطَفى وَالمُؤتَمَن هذا حُسَینٌ كَالأَسیرِ المُرتَهَن بَینَ اُناسٍ لا سُقوا صَوبَ المُزَن اگر مرا نمى شناسید، من شاخه حسن / نواده پیامبرِ برگزیده و امین هستم این حسین، همانند اسیرِ به گروگان گرفته شده / در میان مردم است كه از آب باران هم دریغ داشته شده است او پس از هلاك نمودن تعدادى از سپاه ابن سعد، به خیل شهیدان پیوست.(1)

حسین علیه السلام ، مانند باز شكارى ، نگاهى انداخت و مانند شیر شرزه ، به عمرو، یورش بُرد و او را با شمشیر زد . او ساعد دستش را جلوى آن گرفت امّا از آرنج ، قطع شد . فریادى كشید و از امام علیه السلام ، كناره گرفت .

سواران كوفه ، یورش آوردند تا عمرو را از دست حسین علیه السلام بِرَهانند ؛ امّا عمرو در جلوى سینه مَركب ها قرار گرفت و سواران ، با اسب بر روى او رفتند و وى را لگدمال كردند تا مُرد در «زیارت رجبیّه»، نام وى آمده و در «زیارت ناحیه مقدّسه» نیز در باره وى آمده است: السَّلامُ عَلَى القاسِمِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ ، المَضروبِ عَلى هامَتِهِ ، المَسلوبِ لامَتُهُ ، حینَ نادَى الحُسَینَ عَمَّهُ ، فَجَلا عَلَیهِ عَمُّهُ كَالصَّقرِ ، وهُوَ یَفحَصُ بِرِجلَیهِ التُّرابَ وَ الحُسَینُ یَقولُ : «بُعداً لِقَومٍ قَتَلوكَ ! و مَن خَصمُهُم یَومَ القِیامَةِ جَدُّكَ و أبوكَ» سلام بر قاسم، فرزند حسن بن على؛ ضربت خورده بر سرش، و زِرهش كَنْده شده، هنگامى كه عمویش حسین را صدا زد! پس عمویش، خود را مانند بازى شكارى، بر بالاى سرش رسانْد و او، پاهایش را به خاك مى سایید و حسین علیه السلام مى فرمود: «[از رحمت خدا] دور باشند قاتلان تو؛ كسانى كه روز قیامت، دشمنشان، جدّ تو و پدر تو هستند!» سپس فرمود: «به خدا سوگند، بر عمویت گران است كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد، ولى تو كشته شده، بر خاك افتاده باشى و سودى برایت نداشته باشد.

به خدا سوگند، امروز، روزى است كه كُشندگان او (عمویت)، فراوان و یاورانش، اندك اند!» خداوند، مرا در روز قیامت، با شما دو نفر (قاسم و امام حسین علیه السلام )، قرار دهد و در جایگاه شما، جاى دهد. خداوند، قاتلت عمر بن سعد بن عروة بن نُفَیل اَزْدى را لعنت كند و او را به دوزخ برساند و عذابى دردناك، برایش آماده سازد! چگونگی شهادت قاسم بن الحسن علیهماالسلام خوارزمى در مقتل الحسین علیه السلام می نویسد: پس از عون بن عبداللّه بن جعفر، بر اساس برخى نقل ها، عبداللّه بن حسن بن على بن ابى طالب و بر اساس برخى دیگر، قاسم بن حسن كه نوجوان بود، به میدان آمد.(2)

هنگامى كه حسین علیه السلام به او نگریست، او را در آغوش گرفت و آن قدر با هم گریستند كه هر دو از حال رفتند.سپس جوان، اجازه پیكار خواست و عمویش حسین علیه السلام، از اجازه دادن ، خوددارى كرد .

جوان ، پیوسته دست و پاى حسین علیه السلام را مى بوسید و از او اجازه مى خواست تا به او اجازه داد . او به میدان آمد و در حالى كه اشك هایش بر گونه هایش روان بود ، چنین مى خواند : اگر مرا نمى شناسید ، من شاخه گل حسنم / نواده پیامبرِ برگزیده و امین این ، حسین است ، به سان اسیرى در بند / میان مردمى كه خدا كُند از آب باران ننوشند سپس حمله بُرد و صورتش به پاره ماه مى مانْد . جنگید و با وجود كمىِ سنّش ، 35 مرد را كُشت.(3)

تاریخ الطبرى به نقل از حُمَید بن مسلم می نویسد : جوانى به سان پاره ماه ، شمشیر به دست ، به سوى ما آمد . او پیراهن و بالاپوش و كفش هایى داشت كه بند یك لِنگه اش پاره شده بود ، و از یاد نبرده ام كه لنگه چپ آن بود .

عمرو بن سعد بن نُفَیل اَزْدى به من گفت : به خدا سوگند ، بر او حمله مى برم . به او گفتم : سبحان اللّه ! و از آن ، چه مى خواهى ؟ ! كُشتن همین كسانى كه گرداگردِ آنها را گرفته اند ، براى تو بس است . سلام بر قاسم، فرزند حسن بن على؛ ضربت خورده بر سرش، و زِرهش كَنْده شده، هنگامى كه عمویش حسین را صدا زد! پس عمویش، خود را مانند بازى شكارى، بر بالاى سرش رسانْد و او، پاهایش را به خاك مى سایید و حسین علیه السلام مى فرمود: «[از رحمت خدا] دور باشند قاتلان تو؛ كسانى كه روز قیامت، دشمنشان، جدّ تو و پدر تو هستند! گفت : به خدا سوگند ، به او حمله خواهم بُرد ! آن گاه ، بر او حمله بُرد ، و باز نگشت تا با شمشیر ، بر سرش زد . آن جوان ، به صورت ، [بر زمین] افتاد و فریاد برآورد : عموجان ! حسین علیه السلام ، مانند باز شكارى ، نگاهى انداخت و مانند شیر شرزه ، به عمرو، یورش بُرد و او را با شمشیر زد .

او ساعد دستش را جلوى آن گرفت امّا از آرنج ، قطع شد . فریادى كشید و از امام علیه السلام ، كناره گرفت . سواران كوفه ، یورش آوردند تا عمرو را از دست حسین علیه السلام بِرَهانند ؛ امّا عمرو در جلوى سینه مَركب ها قرار گرفت و سواران ، با اسب بر روى او رفتند و وى را لگدمال كردند تا مُرد.(4)

غبار [ نبرد ] كه فرو نشست ، حسین علیه السلام بر بالاى سر جوان ، ایستاده بود و او پاهایش را از درد ، به زمین مى كشید . حسین علیه السلام فرمود : بُعداً لِقَومٍ قَتَلوكَ، ومَن خَصمُهُم یَومَ القِیامَةِ فیكَ جَدُّكَ! «از رحمت خدا دور باد گروهى كه تو را كُشتند و كسانى كه طرفِ دعوایشان در روز قیامت ، جدّ توست!» سپس فرمود : ثُمَّ قالَ: عَزَّ وَاللّه ِ عَلى عَمِّكَ أن تَدعُوَهُ فَلا یُجیبَكَ ، أو یُجیبَكَ ثُمَّ لا یَنفَعَكَ! صَوتٌ وَاللّه ِ كَثُرَ واتِرُهُ و قَلَّ ناصِرُهُ. «به خدا سوگند ، بر عمویت گران مى آید كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد و سودى نداشته باشد ؛ صدایى كه ـ به خدا سوگند ـ ، جنایتكاران و تجاوزگران بر آن ، فراوان و یاورانش اندك اند» .

سپس او را بُرد و گویى مى بینم كه پاهاى آن جوان، بر زمین كشیده مى شود و حسین علیه السلام، سینه اش را بر سینه خود، نهاده است. با خود گفتم: با او چه مى كند؟ او را آورد و كنار فرزند شهیدش على اكبر و كشتگان گِرد او كه از خاندانش بودند، گذاشت. نام آن جوان را پرسیدم. گفتند: قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب است.(5)

پی نوشت ها:

1. دانش نامه امام حسین علیه السلام ج 7 ص 121

2. شیخ صدوق (ره) در الأمالى به نقل از امام زین العابدین علیهم السلام می نویسد: پس از على اكبر علیه السلام ، قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب، پا به میدان نهاد. الأمالی للصدوق: ص 226 ح 239

3. مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی :ج 2 ص 27

4. همانگونه که در متن طبری ملاحظه می شود و نیز بر اساس سایر منابع كهن و مشهور ، در این هجوم ، به شهادت رساننده قاسم ، زیر دست و پاى لشكر قرار گرفت و هلاك شد ؛ امّا در برخى كتب متأخّر ، مطرح شده كه قاسم ، زیرِ دست و پاى لشكریان ، كشته شد.

5. تاریخ الطبری: ج 5 ص 447، الكامل فی التاریخ: ج 2 ص 57ظ



تاريخ : یک شنبه 19 آبان 1392 | 1:28 | نویسنده : iman |

ای دوست بیا که وقت شادی آمد              هم عزت و هم نور الهی آمد

بر خلق خدا رحمت حق نازل شد             فرزند تقی امام هادی آمد

چشم و چراغ آل فاطمه آمد                    دست گل جواد الائمه آمد

طلوع ستاره‏ی تابناک ولایت، خورشید عدالت، فرزند ایمان، پدر دریای بی‏پایان، مهبط انوار رحمان، مفسر بزرگ آیه‏های قرآن، حضرت امام علی النقی علیه‏السلام تهنیت باد



تاريخ : یک شنبه 28 مهر 1392 | 23:50 | نویسنده : iman |

مظلومتر از جواد، بغداد نداشت          آن مظهر داد، تاب بیداد نداشت

میخواست که فریاد کند تشنه لبم          از سوز جگر طاقت فریاد نداشت

 

امام نهم شیعیان حضرت جواد (ع) در سال 195هجری در مدینه ولادت یافت . نام آن بزرگوار محمد و معروف به جواد و تقی است .

القاب دیگری مانند رضی و متقی نیز داشته ولی تقی از همه معروفتر است . امام محمد تقی (ع ) هنگام وفات پدر 8 ساله بود و پس از شهادت جانگداز حضرت رضا (ع) مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأئمه (ع ) انتقال یافت .

مأمون خلیفه عباسی که همچون سایر خلفای بنی عباس از پیشرفت معنوی و نفوذ باطنی امامان معصوم و گسترش فضایل آنها در بین مردم هراس داشت سعی کرد پسر امام رضا را تحت مراقبت خاص خویش قرار دهد .

ازدواج امام

مأمون نخستین کاری که کرد، دختر خویش ام الفضل را به ازدواج حضرت امام جواد (ع ) درآورد تا مراقبی دائمی و از درون خانه، بر امام گمارده باشد .

دلیل دیگری که مأمون دختر خود را به ازدواج امام در آورد کشاندن امام به سمت خود بود، چرا که تصور می کرد امام با این وصلت مجذوب مادیات و جاه و مقام شده، قداست وی خدشه دار و از راه اصلی منحرف، شیعیان متفرق شده و مأمون خود قوی می شود .

مأمون همچنین می خواست با این وصلت علویان را از اعتراض و قیام بر ضد خود باز داشته، خود را دوستدار و علاقمند به آنان نشان دهد.

و البته باید در نظر داشت امامان از آنجا که از آینده اطلاع دارند، هیچ کاری را بدون آگاهی انجام نمی دهند، امام جواد نیز بخوبی از دسیسه های مأمون آگاه بود و با علم به وصلت با دختر وی رضایت داد .

برای پذیرش این وصلت از سوی امام دلایلی ذکر شده است، از جمله اینکه: حفظ شیعیان از جمله دلایل امام محمدتقی(ع) برای این وصلت بوده است، امام با وجود آگاهی از حیله و نیرنگ مأمون به این وصلت رضایت می دهد تا شیعیان را از دسیسه های کینه توزانه مأمون حفظ کند .

امام اگرچه تن به این ازدواج داد، اما شواهد تاریخی گواه این حقیقت است که مأمون نتوانست به حیله های از پیش تعیین شده خود دست یابد.

دوران امامت امام جواد (ع)

در سال 203 هجری قمری پس از شهادت پدرش امام رضا (ع)، در سن هشت سالگی، به امامت رسید دوران هفده ساله امامت او با حکومت مأمون و معتصم، خلفای عباسی، همزمان بود.

هنگامی که امام رضا (ع) به دعوت مامون از مدینه به توس رفت امام جواد (ع) که کودک بود، مانند دیگر افراد خانواده حضرت رضا (ع) در مدینه ماند و در سال 202 هجری قمری برای دیدار پدر به مرو رفت و سپس به مدینه بازگشت .

از ویژگیهای بارز و شناخته شده امام، جود و بخشش آن بزرگواراست .

سفر حج و شهادت

امام جواد (ع) به سفر حج رفت و از آنجا به مدینه بازگشت و تا پایان خلافت مأمون در آن شهر ساکن بود. پس از مرگ مأمون به دستور معتصم عباسی، در سال 220 هجری قمری، به همراه همسرش ام الفضل، به بغداد رفت و بنابر برخی روایتها به دستور معتصم مسموم شد و در همان سال به شهادت رسید.

امام نهم آخر ماه ذیقعده سال 220 هجری به سرای جاویدان شتافت . مزار مطهر وی در کاظمین است .

 

شهادت غریب‌ترین عالم، عالم‌ترین جوان و جوان‌ترین امام، تسلیت و تعزیت.



تاريخ : یک شنبه 14 مهر 1392 | 1:48 | نویسنده : iman |

السلام ای حضرت سلطان عشق      یا علی موسی الرضا ، ای جان عشق                                                       

السلام ای بهر عاشق سرنوشت       السلام ای تربتت باغ بهشت

 

زندگینامه امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام)

مقدمه: امام علی ‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام می‌باشند. ایشان در سن 35 سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختی‌ها و رنج بسیاری را بر امام رواداشتند و سر انجام مأمون عباسی ایشان را در سن 55 سالگی به شهادت رساند. در این نوشته به طور خلاصه، بعضی از ابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می‌نماییم.

نام، لقب و کنیه امام: نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضا" به معنای "خشنودی" می‌باشد. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل می‌فرمایند: "خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده‌اند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند." یکی از القاب مشهور حضرت "عالم آل محمد" است. این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد. جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش، بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر این سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش "جنبه علمی امام" آمده است. این توانایی و برتری امام، در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات، کاملاً این مطلب روشن می‌گردد که این علوم جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

پدر و مادر امام: پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال 183 ﻫ.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان "نجمه" نام داشت. تولد امام: حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: "هنگامی‌که به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌کردم و وقتی به خواب می‌رفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر "لااله‌الاالله" را از شکم خود می‌شنیدم، اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت."(2) نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.(3)

زندگی امام در مدینه: حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می‌پرداختند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست می‌داشتند و به ایشان همچون پدری مهربان می‌نگریستند. تا قبل از این سفر، با اینکه امام بیشتر سالهای عمرش را در مدینه گذرانده بود، اما در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند. امام در گفتگویی که با مأمون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه می‌فرمایند: "همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه‌های شهر مدینه عبور می‌کردم، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می‌آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او را برآورده سازم مگر اینکه این کار را انجام می‌دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى‌نگریستند."

امامت حضرت رضا (علیه السلام): امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله و علیه و اله) اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (علیه السلام) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونه‌ای از آنها اشاره می‌نماییم. یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام) می‌گوید: «ما شصت نفر بودیم که موسی بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: "آیا می‌دانید من کیستم؟" گفتم: "تو آقا و بزرگ ما هستی." فرمود: "نام و لقب من را بگویید." گفتم: "شما موسی بن جعفر بن محمد هستید." فرمود: "این که با من است کیست؟" گفتم: "علی بن موسی بن جعفر." فرمود: "پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من می‌باشد."»(4) در حدیث مشهوری نیز که جابر از قول نبى ‌اکرم نقل می‌کند امام رضا (علیه السلام) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شده‌اند. امام صادق (علیه السلام) نیز مکرر به امام کاظم می‌فرمودند که "عالم‌ آل محمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو می‌باشد." 

میلاد عالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد،نگین درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(ع)مبارک باد



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 26 شهريور 1392 | 1:36 | نویسنده : iman |

 

امام صادق علیه السلام

مایه ی زینت ما باشید، نه مایه عیب ما

 

شیعیان رهبر ما را کشتند                      صادق آل عبا را کشتند

نور چشم علی و فاطمه را                      وارث کرب و بلا را کشتند

 

شهادت جانسوز رئیس مذهب تشیع

 

ششمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت حضرت امام صادق

 

بر عموم مسلمانان جهان تشیع تعزیت و تسلیت باد

 

 



تاريخ : دو شنبه 11 شهريور 1392 | 1:16 | نویسنده : iman |

بی علی دنیا ندارد اعتبار   

             وای بر ما وای بر این روزگار

 



تاريخ : سه شنبه 8 مرداد 1392 | 5:43 | نویسنده : iman |

  مهماني حق چه باصفا شد         ميلاد امام مجتبي شد        


 سلام بر لحظه‏هایی که تو را آوردند

سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد
سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد
سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی
سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی
سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست.

میلاد اولین نواده نبوت و نخستین زاده امامت مبارک

 

 

 

                 نوری ز حریم مرتضی آمده است

                                                 با حلم و وقار مصطفی آمده است

                        فرمان اجابت دعا در این ماه

                                               از یمن قدوم مجتبی آمده است

ماجرای ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام
 امام حسن(ع)، در سال سوم هجرت به دنیا آمد، و مشهور آن است كه این مولود فرخنده در شب نیمه ماه رمضان-بهترین ماههاى خدا-متولد شده، و البته در این باره در كتابهاى شیعه و سنت اقوال دیگرى هم نقل شده كه خلاف مشهور است


داستان ولادت و مراسم نامگذارى
و اما داستان ولادت به گونه ‏اى كه در روایات شیخ صدوق(ره)در امالى و علل و عیون اخبار الرضا(ع)و روایات دیگر محدثین شیعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روایت‏شده این گونه است كه فرمود:

چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنیا آورد، به پدرش على(ع) عرض كرد: نامى براى او بگذار، على(ع)فرمود: من چنان نیستم كه در مورد نامگذارى او به رسول خدا پیشى گرفته و سبقت جویم. در این وقت رسول خدا(ص)بیامد، و آن كودك را در پارچه زردى پیچیده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم كه او را در پارچه زردنپیچید؟سپس آن پارچه را به كنارى افكند و پارچه سفیدى گرفته و كودك را در آن پیچید، آنگاه رو به على(ع)كرده فرمود: آیا او را نامگذارى كرده ‏اى؟
عرض كرد: من در نامگذارى وى به شما پیشى نمى‏گرفتم!
رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمى‏جویم!


در این وقت‏خداى تبارك و تعالى به جبرئیل وحى فرمود كه براى محمد پسرى متولد شده، به نزد وى برو و سلامش برسان و تبریك و تهنیت گوى و به وى بگو: براستى كه على نزد تو به منزله هارون است از موسى، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!

جبرئیل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنیت گفت و سپس اظهار داشت: خداى تبارك و تعالى تو را مامور كرده كه او را به نام پسر هارون نام بگذارى. رسول خدا(ص)پرسید: نام پسر هارون چیست؟عرض كرد: «شبر».فرمود: زبان من عربى است؟ عرض كرد: نامش را«حسن‏»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن نامید...


و در برابر این روایت، روایات دیگرى هم در كتابهاى علماى شیعه و اهل سنت آمده كه چون حسن(ع)به دنیا آمد، على(ع)او را«حرب‏»نامید، و چون رسول خدا(ص)اطلاع یافت‏به على(ع)دستور داد آن نام را به‏«حسن‏»تغییر دهد...

ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام,میلاد امام حسن (ع)


و یا اینكه على(ع)نام این نوزاد را«حمزه‏»گذارد و چون حسین به دنیا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبیده و به او فرمود: به من دستور داده شده كه نام این فرزند خود را تغییر دهم، سپس به على(ع)دستور داد كه نام آن دو را«حسن‏»و«حسین‏»بگذارد، و على(ع)نیز به دستور آن حضرت عمل كرد...


ولى همان گونه كه صاحب كشف الغمه گفته است، این مطلب بعید به نظر مى‏رسد، و خلاف مشهور و ضعیف است، و مشهور همان است كه در روایت‏ بالا ذكر شد، و باقر شریف در كتاب حیاة الحسن این گونه روایات را از موضوعات و جعلیات دانسته و دلیل هایى بر این مطلب ذكر كرده كه بهتر است‏براى اطلاع بیشتر به همان كتاب مراجعه نمایید.


و در روایات بسیارى از طریق اهل سنت آمده كه این دو نام شریف‏«حسن‏»و«حسین‏»در جاهلیت‏ سابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است، و متن یكى از آن روایات كه طبرى در كتاب ذخائر العقبى روایت كرده، این گونه است كه عمران بن سلیمان گفته:
«الحسن و الحسین اسمان من اسماء اهل الجنة، ما سمیت‏بهما فى الجاهلیة‏»
(حسن و حسین دو نام از نامهاى اهل بهشت است كه در زمان جاهلیت‏سابقه نداشته است.)


كنیه و القاب
و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى، تعیین كنیه‏براى اوست كه طبق حدیثى، امام باقر(ع)فرمود:
«انا لنكنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان یلحق بهم‏»
(ما براى فرزندانمان در كودكى كنیه قرار مى‏ددهیم، از ترس آنكه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشایند گردند.)

و كنیه آن حضرت بر طبق روایات بسیارى‏«ابو محمد»بوده و كنیه دیگرى نداشته است.
و اما القاب آن حضرت بدین شرح است: سبط، زكى، مجتبى، سید، تقى، طیب، ولى...
و مرحوم اربلى در كتاب كشف الغمة پس از نقل كنیه و القاب آن حضرت از روى كتابهاى اهل سنت گفته است: مشهورترین این القاب‏«تقى‏»است و بهترین و شایسته‏ترین آنها همان است كه رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن‏«سید»است.



تاريخ : چهار شنبه 2 مرداد 1392 | 1:2 | نویسنده : iman |

بر منتظرین مژده بده منتظر آمد         از مهد بقا مهدى ثانى عشر آمد

ای منتظران گنج نهان می آید             آرامش جان عاشقان می آید

بر بام سحر طلایه داران ظهور             گفتند که صاحب الزمان می آید

 

 دوازدهمين پيشواي معصوم (ع)، حضرت حجة بن الحسن المهدي امام زمان (عج)، در نيمه شعبان سال 255 هجري در شهر سامّراء ديده به جهان گشود. او همنام پيامبر اسلام(ص) و هم كنيه آن حضرت (ابوالقاسم) است. پدر بزرگوارش، پيشواي يازدهم، حضرت امام حسن عسكري ع و مادرش بانوي گرامي، «نرجس» است كه به نام ريحانه، سوسن، صفيل نيز از او ياد شده است. نرجس خاتون از نظر فضيلت و معنويت تا آن حد والا بود كه «حكيم» خواهر امام هادي ع كه خود ازبانوان عاليقدر خاندان امامت بود، او را سر آمد و سرور خاندان خويش و خود را خدمتگزار او ميناميد.

امام زمان (عليه السلام) در چه شرايطي و چگونه متولد شدند؟
شرايط زمان تولد امام زمان (عليه السلام) شرايط عادي نبود، زيرا طبق روايات منقول از پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) مهدي آل محمد (عليه السلام)ـ آن كه ستمگران را نابود و زمين را پر از عدل و داد مي كند ـ فرزند امام حسن عسكري (عليه السلام) است. از اين رو دستگاه خلافت عباسي امام حسن عسكري (عليه السلام) را در شهر سامرا تحت نظر داشت، و منتظر بود تا اگر فرزندي از ايشان به دنيا آيد، او را بكشد، همان گونه كه فرعون، در كمين بود تا اگر حضرت موسي (عليه السلام) به دنيا آيد، او را به قتل برساند. در اين شرايط خفقان و غير عادي، حضرت مهدي (عليه السلام) مخفيانه به دنيا آمدند.

جريان تولد حضرت را حكيمه خاتون، دختر امام جواد (عليه السلام) و عمه ي امام حسن عسكري (عليه السلام) اين گونه بازگو كرده است: «ابو محمد امام حسن عسكري (عليه السلام)شخصي را دنبال من فرستاد كه امشب ـ شب نيمه ي شعبان ـ براي افطار نزد ما بيا، زيرا خداوند امشب حجتش را آشكار مي كند. پرسيدم اين مولود از چه كسي است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون. عرض كردم: من در نرجس خاتون آثار بارداري نمي بينم حضرت فرمود: موضوع همين است كه گفتم.

من در حالي كه نشسته بودم، نرجس آمد و كفش مرا از پايم بيرون آورد و فرمود: بانوي من حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوي من و خانواده ام هستي. او از سخن من تعجب كرد و ناراحت شد و فرمود: اين چه سخني است؟ گفتم: خداوند در اين شب به تو فرزندي عطا مي كند كه سرور و آقاي دنيا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از اين سخن من خجالت كشيد.

بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسي از نيمه ي شب گذشت، برخاستم و نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقيب نماز به خواب رفتم و دوباره بيدار شدم. در اين هنگام، نرجس نيز بيدار شد و نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بيرون رفتم، تا از طلوع فجر باخبر شوم; ديدم فجر اول طلوع كرده و نرجس در خواب است. در اين حال، به ذهنم خطور كرد كه چرا حجت خدا آشكار نشد؟! نزديك بود شكي در دلم ايجاد شود كه ناگهان حضرت امام حسن عسكري (عليه السلام) از اتاق مجاور صدا زدند: اي عمه! شتاب مكن كه موعود نزديك است. من مشغول خواندن سوره «الم سجده» و «يس» شدم. در اين هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتي از خواب بيدار شد. من او را به سينه چسباندم و نام خدا را بر زبان جاري كردم. امام حسن عسكري (عليه السلام) فرمود: سوره ي قدر را برايش بخوان. آن سوره را خواندم و از نرجس پرسيدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه مولايت فرموده بود ظاهر شد. من دوباره سوره ي قدر را خواندم. كودك نيز در شكم مادر، همراه من سوره ي قدر را خواند كه من ترسيدم. در اين هنگام پرده ي نوري ميان من و او كشيده شد، ناگاه متوجه شدم كودك ولادت يافته است. چون جامه را از روي نرجس برداشتم، آن مولود سر به سجده گذاشته و مشغول ذكر خدا بود. هنگامي كه او را برگرفتم، ديدم پاك و پاكيزه است. در اين موقع حضرت امام حسن عسكري (عليه السلام) صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بياور. وقتي نوزاد را نزد حضرت بردم، وي را در آغوش گرفت، و بر دست و چشم كودك دست كشيد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم! سخن بگو! پس آن طفل گفت:

« اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله »
 
پس از آن به امامت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و ساير امامان معصوم (عليهم السلام) شهادت داد و چون به نام خود رسيد فرمود:
«
اللهم انجزلي وعدي و اتمم لي امري و ثبت و طأتي واملاء الارض بي عدلا و قسطاً »
 
« پروردگارا! وعده ي مرا قطعي گردان و امر مرا به اتمام رسان، و مرا ثابت قدم بدار، و زمين را به وسيله ي من از عدل و داد پر كن.»

در روايت ديگري آمده است: چون حضرت مهدي (عليه السلام) متولّد شد، نوري از او ساطع گرديد كه به آفاق آسمان پهن شد، و مرغان سفيد را ديدم كه از آسمان به زير مي آمدند و بال هاي خود را بر سر و روي و بدن آن حضرت مي ماليدند و پرواز مي كردند. پس امام حسن عسكري (عليه السلام) مرا آواز داد كه اي عمه! فرزند را برگير و نزد من بياور، چون برگرفتم، او را ختنه كرده و ناف بريده و پاك و پاكيزه يافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود:

«جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً»

 


 بحارالانوار، ج 51، ص 19، منتهي الامال، ج 2، ص 285، غيبت شيخ طوسي ص 141.

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات          بر جان و دل صبور مهدی صلوات

      تا امر فرج شود مهیا بفرست                بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

 

میلاد مهدی(عج)، تصنیف سرخ ترانه های انتظار

بر عموم مسلمین جهان مبارک باد



تاريخ : دو شنبه 3 تير 1392 | 1:3 | نویسنده : iman |

برخیز که حجت خدا می آید             رحمت زحریم کبریا می آید

از گلشن عسگری گذر کن که سحر           بوی گل نرگس از فضا می آید

 



تاريخ : یک شنبه 2 تير 1392 | 18:36 | نویسنده : iman |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By BlackSkin :.